گنجور

 
بابافغانی

غریب کوی تو بی ناله ی حزین ننشست

نداشت صحبت و با هیچ همنشین ننشست

نه مرغ بر سر من مور نیز خانه گرفت

کسی به راه بت خویش بیش ازین ننشست

چه غم ز دامن آلوده ی منست ترا

که گرد غیر به دامان و آستین ننشست

ز خاک کشته ی زهر فراق سبزه دمید

هنوز یکسر مویت بر انگبین ننشست

گل مراد ز روی تو شمع مجلس چید

که تا نخاست ازو شعله بر زمین ننشست

هزار زهره جبین رام تازیانه ی تست

بدین ظهور بلند اختری بزین ننشست

خراب آن دو لب لعل یار خویشتنم

که هرگز او ز حیا با بتان چین ننشست

خوش آن حریف که هر چند درد درد کشید

گره به گوشه ی ابرو نزد غمین ننشست

حسود بر دل تنگم هزار داغ نهاد

که یکرهش عرق از شرم بر جبین ننشست

به دامن تو چه زیباست قطره های شراب

به برگ لاله و گل شبنم این چنین ننشست

برای صبح وصالت فغانی مهجور

شبی نرفت که تا روز در کمین ننشست

 
 
نقالی نو: شاهنامهٔ انگلیسی
نظیری نیشابوری

محبت تو به هر دل نشست کین ننشست

دمی به هر که نشستی دگر غمین ننشست

به محفلی که تو دامن به رنجش افشاندی

مگس ز تلخی عیشم بر انگبین ننشست

همیشه گرمی خویی بر آتشم دارد

[...]

صائب

ز خط غبار بر آن لعل آتشین ننشست

ز برق حسن، سیاهی بر این نگین ننشست

به گرد راه تو بیباک، چشم بد مرساد!

که همچو گرد یتیمی به هر جبین ننشست

به محفل تو کسی داد بیقراری داد

[...]

واقف لاهوری

به خاکساری من گرد بر زمین ننشست

چنان به خاک نشستم که کس چنین ننشست

بر آستان تو جز نقش بر جبین ننشست

بیا ز حق مگُذر نقش کس چنین ننشست

غبار دامن آن سرو جامه‌زیب از ناز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه