گنجور

 
عمادی شهریاری

ای به جمال تو جهان لاف‌زن

خلق همه بنده تو خاصه من

رهبر صد عارضه آسمان

زلف تو بر عارض همچون سمن

پیرهن از بهر چه پوشی که هست

نور تو بر پیرهنت پیرهن

نیست کسی کز تو چو چوگان نشد

رو همه جا گوی به میدان فکن

چون به سوی لطف خرامی به قهر

خون عمادی طلب از خویشتن

به ز ملازم شدن خدمتش

نفی فنا را نبود هیچ فن

شاخ سخن را نبود هیچ بر

تا ز ثنای تو نسازد چمن

خصم تو ماهی است و گرنه چراست

پیرهنش جوشن و جوشن کفن

شمع به رنگ عدوی توست از آنک

هست سرافراز به گردن زدن

عیب ندارم ز خموشی از آنک

برتر از این نیست محل سخن

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

لقمه‌ای از زهر زده در دهن

مرگ فشردش همه در زیر غن

کسایی

عمر چگونه جهد از دست خلق

باد چگونه جهد از بادخَن

سروبنان کنده و گلشن خراب

لاله ستان خشک و شکسته چمن

بسته کف دست و کف پای شوغ

[...]

فرخی سیستانی

دی به سلام آمد نزدیک من

ماه من آن لعبت سیمین ذقن

بازنخی چون سمن و با تنی

چون گل سوری به یکی پیرهن

تازان چون کبک دری برکمر

[...]

مسعود سعد سلمان

ای ملک شیردل پیل تن

صفدر لشکرشکن تیغ زن

خسرو مسعود سعود فلک

بر سر تاج تو شده انجمن

دولت در خدمت و در مدح تو

[...]

نصرالله منشی

نیک برنج اندرم از خویشتن

گم شده تدبیر و خطا کرده ظن

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه