نگارا روی چون دینار دارم
که بی دینار با تو کار دارم
تو خورشیدی و خورشید جوانی
ز عشقت بر سر دیوار دارم
همیپرسی که سرمایه چه داری
چه دارم نالههای زار دارم
مرا گویی که داری صبر نی نی
و گر دارم نه صد خروار دارم
اگر بیآن چلیپاهای زلفت
ندارم پشت خم زنار دارم
سزای من بود بییار بودن
که چون تو دلبر عیار دارم
تو امروزی به از دی صید کردی
من امسالی بتر از پار دارم
همیخندند بر من خلق هموار
که کاری سخت ناهموار دارم
ندارم تن چرا دراعه پوشم
ندارم سر چرا دستار دارم
ز چشمم دامنی در میتوان ساخت
چرا پس چشم را بیکار دارم
مرا کشتی و سهل است این ازیرا
کز این افزون گله بسیار دارم
عمادی را غلامم زآن که در دل
غم عشقت عمادیوار دارم
تو از روی ترحم مهر من دار
که من خود مهر تو ناچار دارم
بدان تا آستان تو ببوسم
قدم بر گنبد دوار دارم
به یاد او حیات خویشتن را
به سیصد قرن بدرفتار دارم
ایا شاهی که بر خود خدمت تو
چو فرض طاعت دادار دارم
تو را چون یک جهان خوانم که هر دم
من از تو یک جهان ادرار دارم
ندارم هیچ تیماری و نشگفت
تو را دارم چرا تیمار دارم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر آن گاهی که چون تو یار دارم
نهیب راه محشر خوار دارم
دلی پر گوهر اسرار دارم
ولیکن بر زبان مسمار دارم
چو یک همدم نمیدارم در آفاق
سزد گر روی در دیوار دارم
چو هیچ آزادهٔ داننده دل نیست
[...]
سخن در سینه زین بسیار دارم
نمیگویم که عمری کار دارم
دلا من آرزوی یار دارم
هوای کوی آن دلدار دارم
بتم گرچه ره دیدار دربست
هنوز اندیشهٔ دیدار دارم
اگرچه چشم بختم ماند در خواب
[...]
چه اینجا پاس این دیوار دارم
همانا فرضتر زین کار دارم
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.