گنجور

 
الهامی کرمانشاهی

سر از برج محمل چو مهر از سپهر

برون کرد و گفتا پر از خشم چهر

که هان ای گروه تبه روزگار

که پیوسته‌تان بر کژی رفته کار

چه دارید افغان و زاری؟ خموش

ببندید دم باز دارید گوش

ز فرمان بانو، سپاه ستم

بماندند بر جای خود بسته دم

گره کوس را نعره شد در گلوی

دهان بست، شیپور از های و هوی

زبان جرس لال شد در دمش

علم، خشک شد در هوا پرچمش

گلوگاه‌ها بسته شد بر نفس

فتاد از هوا بانگ پر مگس

تو گفتی که آفاق، ویرانه گشت

روان‌ها زتن، پاک، بیگانه گشت

سپس بانوی دین سخن ساز کرد

به نام خدا خطبه آغاز کرد

تو گفتی مگر باب او حیدر است

که بر پاک یزدان ستایشگر است

خداوند و باب و نیا را ستود

بدانسان که از وی سزاوار بود

سپس گفت: ای کوفیان دو رنگ

که کردارتان جمله ریو است و رنگ

برآرید از آل احمد (ص) دمار

پس آنگه بر ایشان بگریید زار

مبادا تهی چشمهاتان ز اشک

که بر چشم بی گریه آرید رشک

همه کارتان رنج و اندوه باد

به گیتی نمانید یک روز شاد

شما را چو آن زن بود داستان

که سازد همی پنبه را ریسمان

چه بدها که نفس و هوای شما

نهاده است در پیش پای شما

روا بر شما گشته خشم خدای

به دوزخ شما راست پیوسته جای

مرا این ناله و گریه از بهر کیست؟

شما را به خود زار باید گریست

بخندید اندک بگریید بیش

از این ننگ کآمد شما را به پیش

گر از گریه سازید خود را هلاک

نگردید از رنگ این ننگ، پاک

سر نامتان اندر آمد به خواب

نشوید چنین ننگ را هیچ آب

که بر سبط احمد کشیدند تیغ

نخوردید بر رهبر خود دریغ

که شد کشته با تیر و زوبین و خشت

سر نوجوانان خرم بهشت

دلیری نمودید با شاه خویش

پناه و نمایندهٔ راه خویش

به جاه بلند پیمبر، شکست

فکندید و شد نام اسلام پست

سراپرده‌اش را ز کین سوختید

وزآن بهر خود آتش افروختید

بدا روزگار شما، زین گناه

که شد رنجتان در ره دین تباه

همه سودتان با زیان بر، یکی است

شما را به خود زار باید گریست

برید از خدا، دست‌های شما

بشد خشم یزدان سزای شما

هلا کوفیان خاک غمتان به سر

که هستید از کار خود بی خبر

یکی نیک بینید در کار خویش

چه کردند با شاه و سالار خویش

ببینید تا خود ز خیرالابشر

بریدید ازکین، کدامین جگر

چه کردند با پردگی های او

ببردید از خود چسان آبرو

چه خون‌ها که از وی فرو ریختند

چه آشوب در دین برانگیختند

از این کردهٔ زشت نادلپسند

چه لب‌ها که مردم به دندان گزند

شگفتی نباشد که از این ستم

شکافد زمین، کوه، پاشد ز هم

و یا آسمان خون ببارد به خاک

ز اندوه این ماتم دردناک

ولیکن بود کیفر آن جهان

بسی سخت تر، نیست بر ما نهان

که فردا ندارید فریادرس

رسد خشم یزدان چو از پیش و پس

نباشید خوشدل بدین روز چند

که بینید کامی ز چرخ بلند

که پیش خدا از دمی کمتر است

کسی از بر داد یزدان نرست

خدا در کمین ستمکارهاست

ورا با بد اندیش دین کارهاست

چو گفتار بانو درآمد به بن

از آن نغز گفتار و محکم سخن

هر آنکس که بشنید شد در شگفت

سر انگشت حیرت به دندان گرفت

یکی مرد پیر از میان گروه

بگریید چون ابر نیسان به کوه

به زاری بگفتا: که ای دخت شاه

سخن راست گفتی و هستم گواه

فدای شما باب و مامم که هست

مقام شما برتر از هرچه هست

جوانتان ز هر نوجوان بهتر است

به هر پیر پیرانتان مهتر است

از این کار ما را یکی ننگ خاست

که آن داستان تا قیامت به جاست

بدا حال ما کوفیان، زین گناه

که شد روی ما در دو گیتی سیاه

سپس فاطمه دختر شهریار

که از خون داماد بودش نگار

 
 
نسکبان اندروید