گنجور

 
الهامی کرمانشاهی

بیامد در آن لحظه با اشک و آه

نوان شهربانو به نزدیک شاه

بیازید بر دامن شاه چنگ

ز خون مژه خاک را کرده رنگ

همی گفت زار ای پناه زمن

مه چرخ دین پادشاه زمن

پس از تو مرا کیست فریادرس؟

عزیزت ندارد در این دشت کس

ندارم دگر با اسیری شکیب

کزین پیش دیده‌ستم از وی نهیب

به جان علی پور بیمار من

ببخشای بر حالت زار من

ببر زین دیارم به جای دگر

به اعجاز ای شاه پیروزگر

بدو گفت شاهنشه ای جفت پاک

مدار از اسیری به دل هیچ باک

نباشد کسی را به تو دسترس

تو را یار پروردگار است و بس

چو من کشته گشتم به تیغ سپاه

بیاید سمندم سوی خیمه گاه

ستامش ز خونم شده لعل رنگ

نگون از برش زین بگسسته تنگ

تو کن استوار آن نگونسار زین

بکش تنگ و بر کوههٔ او نشین

عنان را بدان باد پیما گذار

به جایی که خواهی شود رهسپار

به همراه تو من عنان در عنان

به تن گر نیایم بیایم به جان

بود یاور و یار تو کردگار

برو زی سراپرده و غم مدار

چو از کار بدرود اهل حرم

بپرداخت آن پادشاه امم

 
 
نسکبان اندروید