دست درحلقه آن زلف پریشان کردم
هر چه دل بود در آنبی سروسامان کردم
گرچه هر حلقه آن زلف چو ثعبانی بود
پنجه بی واهمه در پنجه ثعبان کردم
دامن من به مثل کان بدخشان گردید
بسکه خون جگر از دیده به دامان کردم
دست من خسته شد از بس به گریبان زد چاک
یادهرگه که از آنچاک گریبان کردم
همه گفتند که درد تو ندارد درمان
درد خود را ز لب لعل تودرمان کردم
گشته ثابت به حکیمان که بود جوهر فرد
در وجودش ز دهان توچو برهان کردم
قدسیان نام نهادند بلنداقبالم
در ره عشق تو تا ترک دل و جان کردم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان احساسات عمیق و درونی خود نسبت به معشوق میپردازد. او به تصویری از زلفهای پریشان و زیبا اشاره میکند که هر حلقهاش به مانند ثعبان است و بدون ترس به آن نزدیک میشود. شاعر از درد و رنجی که بر اثر عشق متحمل شده، و اشکهایی که بر دامانش نشسته، سخن میگوید. او همچنین یادآور میشود که دیگران معتقدند درد او درمان ندارد، اما او دردش را از لبهای معشوق معالجه کرده است. در نهایت، شاعر به مقام والای خود درعشق اشاره میکند و میگوید عشق او، زندگیاش را متحول کرده است.
هوش مصنوعی: دست در حلقهی آن موهای پریشان کردم و تمام احساسات و عواطفی که در دل داشتم را بیسروسامان و بینظم نمودم.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه هر یک از حلقه های آن زلف پیچیده و ماریگونه است، من بدون هیچ ترسی دست در دست آن مار گذاشتم.
هوش مصنوعی: دامنم مانند سنگهای قیمتی بدخشان شده است، زیرا بهقدری اشکهایم از دلbroken گلویم به دامنم ریخته که آن را زینت دادهاند.
هوش مصنوعی: دست من از بس که به گریبانم زدم خسته شده، به یاد هر بار که از چاک گریبانم دست کشیدم.
هوش مصنوعی: همه گفتند که درد تو درمانی ندارد، اما من درد خود را با لبهای لعل تو درمان کردم.
هوش مصنوعی: حکیمان به این نتیجه رسیدهاند که در وجود هر فرد، جوهری خاص وجود دارد و من با دلایل خود این را به تصویر کشیدم.
هوش مصنوعی: فرشتگان به خاطر عشق تو، مرا خوشبخت و سرشار از سعادت نامیدند، زیرا به خاطر تو از دل و جانم گذشتم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سالها پیرُویِ مذهبِ رندان کردم
تا به فتویّ خِرَد حرص به زندان کردم
من به سرمنزلِ عَنْقا نه به خود بُردم راه
قطعِ این مرحله با مرغِ سلیمان کردم
سایهای بر دلِ ریشم فِکَن ای گنجِ روان
[...]
اینکه خود را به در میکده عریان کردم
خرقه را رهن شراب از پی رندان کردم
دوش یک جرعه ام احسان ننمودی هر چند
اشک چون شمع فشاندم سپس افغان کردم
عمرها آنچه دل از علم و عمل جمع نمود
[...]
سخن دوست گران بود فراوان کردم
جان به بیعانه بیارید که ارزان کردم
گرد راه خضری از نظرم می پاشید
سوی هر چشمه شدم چشمه حیوان کردم
هیچ اکسیر به تأثیر محبت نرسد
[...]
مدتی صبر چو زنجیر به زندان کردم
تا نظر باز به روی مه کنعان کردم
تا ز یاقوت لب او نظری دادم آب
ریگ این بادیه را لعل بدخشان کردم
تا مرا کعبه مقصود به بالین آید
[...]
دل تنگ از ستمت رشک گلستان کردم
لب زخمی ز دم تیغ تو خندان کردم
سر شوریده دلان در خم چوگان من است
بس که آشفتگی از زلف تو سامان کردم
کام جانی که به زهر ستم انباشته بود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.