گنجور

 
بیدل دهلوی

چون شمع ز آتشی که وفا زد به جان ما

بال هماست بر سر ما استخوان ما

عمری‌ست هرزه تازی اشک روان ما

کو گرد حیرتی که بگیرد عنان ما؟

شمشیر آب‌دادهٔ زنگ ملامتیم

باشد درشت‌گویی مردم فسان ما

ما را نظر به فیض نسیم بهار نیست

اشک است شبنم گل رنگ خزان ما

این رشته تا به حشر مبیناد کوتهی

شمعی‌ست درگرفتهٔ نامت زبان ما

چشم تری به گوشهٔ دل واخزیده‌ایم

شبنم‌صفت ز غنچه بس است آشیان ما

شمع از حدیث شعله نبرد‌ه‌ست صرفه‌ای

آتش مزن به خویش‌، مشو ترجمان ما

لخت جگر به دیدهٔ ما رنگ اشک ریخت

یاقوت آب‌گشته طلب کن ز کان ما

از درد نارسایی پرواز ما مپرس

چون نی گره شده‌ست به صدجا فغان ما

در شعله‌زار داغ هوا نیز آتش است

ای باد صبح! نگذری از بوستان ما

از رنگ رفته، گرد سراغی پدید نیست

پی باخته‌ست وحشت خون روان ما

صبح نفس‌متاع جهان ندامتیم

ناچیده رفته است به غارت دکان ما

بیدل! ره دیار فنا بس‌که روشن است

چون شمع چشم‌بسته رود کاروان ما

 
 
نسکبان اندروید
غزل شمارهٔ ۲۳۵ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
ادیب صابر

جاه تو از نوایب گیتی امان ما

جان تو در امان و فدای تو جان ما

خواجوی کرمانی

آن ماه مهر پیکر نامهربان ما

گفت ای بنطق طوطی شکّرستان ما

وقت سحر شدی به تماشای گل به باغ

شرمت نیامد از رخ چون گلستان ما

در باغ سرو را ز حیا پای در گلست

[...]

قاسم انوار

از حد گذشت قصه درد نهان ما

ترسم که ناله فاش کند راز جان ما

جایی رسید ناله که از آسمان گذشت

با او بهیچ جا نرسید این فغان ما

ما گم شدیم در طلب حی لایموت

[...]

صوفی محمد هروی

از حد گذشت قصه درد نهان ما

ترسم که ناله فاش کند راز جان ما

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صوفی محمد هروی
اهلی شیرازی

ای حیرت صفات تو بند زبان ما

انگشت حیرت است زبان در دهان ما

جان می‌دهد نشان که تو در دل نشسته‌ای

زان دلنشین بود سخن دل نشان ما

ما ذره‌ایم و ذات تو خورشید قدر و شأن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه