دگر از درد تنهایی، به جانم یار میباید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار میباید
ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح!
نصیحت گوش کردن را دل هشیار میباید
مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که میگفتم: علاج این دل بیمار میباید
بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمیبایست زنجیری، ولی این بار میباید



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر از درد تنهایی خود میگوید و به حضور یار نیاز دارد تا کامش شیرین شود. او به خاطر عشقش ابراز میکند که نباید از نصیحتهای ناصحان پیروی کند زیرا دلش درگیر عشق است. امید به بهبودی ندارد و تنها به یاد روزهایی میافتد که فکر میکرده درمان درد دلش ممکن است. بهایی، با وجود اینکه بارها عشق را تجربه کرده، این بار خود را در عشق به جنون و وابستگی فرو میبیند و احساس میکند که دیگر نباید خود را کنترل کند.
هوش مصنوعی: از تنهایی رنج میبرم و نیاز دارم به محبوبی که با من باشد. همچنین، طعم دردناک زندگی برایم غیرقابل تحمل شده و باید دیدار آن یار را تجربه کنم تا خوشی به زندگیام بازگردد.
هوش مصنوعی: من به جام عشق او نوشیدهام و از حال و هوای عشق به قدری مست شدهام که دیگر نیازی به نصیحت تو ندارم، ای ناصح! چون برای شنیدن نصیحت، دل باید هشیار باشد و من در این حالت هشیار نیستم.
هوش مصنوعی: هیچ امیدی به بهبود حال خود ندارم، ای کاش روزی را به خاطر میآوردم که میگفتم: باید دلی که بیمار است را درمان کرد.
هوش مصنوعی: شیخ بهایی بارها در عشق تجربه کرده، اما نمیتوانسته جنون عشقش را محدود کند؛ اما اکنون احساس میکند که باید این جنون را در چنگ بگیرد و کنترل کند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
دل از غم زار و یارش صحبت اغیار میباید
هلاک جان عاشق را همین در کار میباید
به لاف عاشقی نتوان ز خیل عشقبازان شد
جگر پرخون و دل پُردرد و دل افگار میباید
به اندک عشوهٔ لطفی که از یاری کسی خواهد
[...]
گل آمد ساقیا محبوب گلرخسار میباید
می بیغش به دست آمد گل بیخار میباید
چرا باشند مرغان بهشتی حبس در مکتب
مقام این تَذَروان گوشهٔ گلزار میباید
چو نام دوستی بردی بیفشان از وفا تخمی
[...]
دگر خلوت به عشرتخانهٔ خمّار میباید
ز وجد صوفیان صد حقه بازار میباید
چنان با عشرت ده روزهٔ بلبل حسد داری
که پنداری در این گلشن گل پربار میباید
خزان جور زلف او دراز افسانهای دارد
[...]
ز سوز عشق داغی بر دل افگار میباید
چراغی بر سر بالین این بیمار میباید
ز لعل آبدار او تمنایی که من دارم
مرا در دست صد انگشتر زنهار میباید
پریشان دارد از صد رهگذر تسبیح، احوالم
[...]
ز جام عشق او مستم دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دلی هشیار میباید
مرا امید بهبودی نمانده است ای خوشا روزی
که میگفتم علاج این دل بیمار میباید
بهائی بارها ورزید عشق اما جنونش را
[...]
معرفی ترانههای دیگر
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.