چنین گفتهست شیخ مهنه یک روز
که یک تن بین جهان و دیده بردوز
زمین پر بایزیدست و آسمان هم
ولی او گم شده اندر میان هم
چه میگویم کجا افتادم اینجا
که جان در موج آتش دادم اینجا
قدم تا کی زنم در ره به هر سوی
چو از خود مینیابم یک سر موی
بسی رفتم درین راه خطرناک
ندیدم آدمی را جز کفی خاک
کفی خاکست و بادی در میانش
تن او چون طلسم و گنج جانش


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شیخ مهنه در این حکایت به پرسشهایی درباره وجود و حقیقت جان و جهان میپردازد. او به وصف حال خود در مسیری خطرناک میپردازد که در آن گم شده و تلاش میکند خود را پیدا کند. به رغم حضور زمین و آسمان، او فقط نشانههایی از وجود میبیند و در مییابد که انسانیت به خاک و بادی تبدیل شده است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در جستجوی حقیقت، ممکن است جز خاکی از خود چیزی نیابد.
هوش مصنوعی: شیخ مهنه در یک روز بیان کرده است که فردی باید میان دنیا و چشم خود فاصله بیندازد.
هوش مصنوعی: زمین و آسمان مملو از وجود بایزید است، اما او به طرز عجیبی در این فضا گم شده و در میان همه اینها جایی ندارد.
هوش مصنوعی: من در چه وضعیتی هستم و چه میخواهم بگویم؟ در جایی افتادهام که به خاطر عشق و احساساتم جانم را در آتش گذاشتهام.
هوش مصنوعی: به کجا باید بروم وقتی که گم شدهام و از خودم خبری ندارم حتی یک تار مو؟
هوش مصنوعی: در این مسیر پرخطر، بسیار پیش رفتم و جز یک تکه خاک، هیچ انسانی را ندیدم.
هوش مصنوعی: خاکی است که در آن بادی میوزد و بدن او مانند طلسمی است و جانش گنجی ارزشمند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.