گنجور

 
علی اشتری

یاد آن دوران که حالی داشتم

دیده هر شب بر جمالی داشتم

با پریرویان نغز سیم ساق

گه فراق و گه وصالی داشتم

دست بر دامان ماهی میزدم

چشم در چشم غزالی داشتم

تا ببوسم چهره ای تابنده را

لااقل گاهی مجالی داشتم

کودکی بودم به مهری پای بند

وه چه آسوده خیالی داشتم

خاطری با مهر ماهی متصل

وز همه جا انفصالی داشتم

سرد و گرم روزگاران را ز عشق

با بهاری اعتدالی داشتم

جاودان پنداشتم این عیش را

وه که بیجا احتمالی داشتم

ای دریغا! دست چرخ از بیخ کند

گر امیدی بر نهالی داشتم

در جوانی پیر گشتم، کم بماند

گر نشاطی یا که حالی داشتم

اینک ایدل گر پناهی بایدم

در میان اشک و آهی بایدم

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

چون که زن را دید فغ، کرد اشتلم

همچو آهن گشت و نداد ایچ خم

جمال‌الدین عبدالرزاق

هر که در اصلش بزرگی بوده است

آن ازو هرگز نگردد هیچ کم

پیل کو جز خدمت شاهی نکرد

چون ز آسیب فنا گردد عدم

زاستخوان او اگر پیلی کنی

[...]

حمیدالدین بلخی

لا فضل فی بلد فینا علی بلد

الا لمکة بیت الله والحرم

فانها فضلت من بین سائرها

بحرمة الدین والاسلام و القدم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه