گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

باده صافی شد و گل پرده ز رخسار افکند

بایدت با خم می رخت به گلزار افکند

مصریان گو نشناسید دگر دست و ترنج

کز وفا یوسف ما پرده ز رخسار افکند

لاجرم چاره بیچارگی خویش کند

هرکه خود را به در میکده ناچار افکند

مرغ آزاد چه دیده است ز صیاد که دوش

خویش را در قفس مرغ گرفتار افکند

چون خرامید به گلزار بت سرو قدم

هر کجا سرو سهی بود ز رفتار افکند

در چه حالند مقیمان سراپرده میر

که ز کشفش سر جمعی به سر دار افکند

جلوه‌ای کرد و رخ از خلق به یکبار نهفت

شور در مردم این شهر پریوار افکند

ز تبسم به لب غنچه خموشی آموخت

طوطیان را به شکر خنده و گفتار افکند

حال مستان تو چونست که میْگون لب تو

بی سر و پا همه جا مردم هشیار افکند

چون به بتخانه فرخار شد آن طرفه صنم

هر کجا بود بتی از در و دیوار افکند

آن صنم بود مگر نور علی مظهر حق

کز پی بت شکنی بود به یکبار افکند

بود بارش ز ازل وصف لب شیرینش

که نی خامه آشفته شکربار افکند

 
 
نسکبان اندروید