روزی پسری با پدر خویش چنین گفت
کان مردک بازاری از آن زرق چه جوید
گفتا چه تفحص کنی احوال گروهی
کز گند طمعشان سگ صیاد نبوید
عاقل به چنان طایفهٔ دون نگراید
مردم به سوی مزبله و جیفه نپوید
بازار یکی مزرعهٔ تخم فسادست
زان تخم در آن خاک چه پاشی که چه روید
امید مکن راستی از پشت بنفشه
تا روی تو چون لاله به خونابه نشوید
قولی نبود راستتر از قول شهادت
زان در همه بازار یکی راست نگوید



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، پسری سوالاتی دربارهٔ انگیزههای انسانی بازاریان میپرسد و پدرش به او میآموزد که اسباب طمع و فساد در رفتار آنها نهفته است. او تأکید میکند که افراد عاقل نباید به این طبقهٔ دون نظر کنند و جامعه به جایی شبیه به زبالهدان تبدیل شده است. پدر به او گوشزد میکند که نباید انتظار راستگویی از کسی داشته باشد، زیرا راستگویی در بازار به ندرت یافت میشود. در کل، شعر به انتقاد از رذائل اخلاقی و فساد در جامعهٔ بازاری میپردازد.
هوش مصنوعی: روزی پسری به پدرش گفت که آن مرد بازاری از آن تجملات و زیورآلاتی که دارد چه چیزی میخواهد و به چه چیزی نیاز دارد.
هوش مصنوعی: فرمود که چرا در حال و روز افرادی که به خاطر طمع و فسادشان بوی ناخوشی دارند، جستجو میکنی؟
هوش مصنوعی: انسانهای خردمند به گروههای پست و بیارزش توجه نمیکنند و به جنس بیفایده و زشت روی نمیآورند.
هوش مصنوعی: بازار به مانند زمین زراعتی است که مملو از بذرهای فساد و مشکلات است. از این بذرها در آن زمین هر چه بکاری، نتیجهاش چیزی جز بدی و فساد نخواهد بود.
هوش مصنوعی: امید نداشته باش که از پشت گل بنفشه حقیقتی بهرهمند شوی، چرا که در این دنیا نمیتوانی به پاکی و زیبایی صورتی چون لاله دست یابی، بدون اینکه زخمها و غمها را تجربه کنی.
هوش مصنوعی: هیچ قولی به اندازهی شهادت، راست و معتبر نیست؛ اما در جامعهای که در آن زندگی میکنیم، حتی یک نفر هم پیدا نمیشود که حقیقت را به درستی بگوید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر ساعتکی بط سخنی چند بگوید
در آب جهد جامه دگر بار بشوید
در آب کند گردن و در آب بروید
گوییکه همی چیزی در آب بجوید
ای آنکه همیشه دل تو رادی جوید
طبع تو همه گرد در رادی پوید
چون ماه سخای تو همه جای بتابد
چون مشک عطای تو بهر جای ببوید
از سنگ بنام تو همی سوری خیزد
[...]
هر کس که تقرب ز وصال تو نجوید
واندر ره ادراک جمال تو نپوید
فردا که شب وعده دیدار سر آید
رهبر نبود سوی تو چندان که نجوید
فردا که تو در گلشن فردوس خرامی
[...]
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید
هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید
جز حرف زر و سیم، دلت هیچ نگوید
غیر از گل عباسی ازین باغ نروید
در پرده لبهاست، از آن جای زبان را
تا حرف غم عشق تو بی پرده نگوید
هر گام درین راه، تماشای جدایی است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.