گنجور

 
اثیر اخسیکتی

ایا چو ذات خرد جوهرت عدیم مثال

نه نیک رفت که گفتم وجود نیست محال

بگفتمی که بمانی تو کز ضرورت لفظ

عنان نطق نپیچاندی به سوی وبال

به وقت نسخت ماهیت تو عقل از عجز

درید دفتر وَهم و شکست کلک خیال

ندید گرد کمال تو گرچه از تعجیل

هزار نعل بیفکند آسمان چو هلال

کمال تو ننهد پای در تصور عقل

وگر زمانه بپیمایدش دو صد مکیال

مگر به شرطی، که‌اندر مقام استغنا

جهان ناقص فارغ شود ز استکمال

هر آن کمال که نسبت درست کرد به تو

دگر به خواب نبیند نشان روی زوال

مطال مدت تو، عقل را بدوزد چشم

مطار همت تو، وهم را بسوزد بال

کند جناب تو را قبله عزیمت خویش

به هر طرف که نهد روی مسرع اقبال

به یک نواله شود آز ممتلی معده

اگر نوید حضورش دهی به خوان نوال

چو زلف سر نکشد با تو دهر اگرچه بتی است

سفید کاخ چو عارض، سیاه دست چو خال

ترازوئی است وقار تو را که کفه آن

بدانک سنگ کند نسبت زمین و جبال

سبک سری دو، چه سنجند در چنان میزان

که کوه سنگ نیارد در او به یک مثقال

در آن نمی‌نگرم من که همت تو، تو را

وزیر مشرق و مغرب کند به استقلال

حکایتی است ز طبع تو، اینکه وصف کنند

زمین گلشن و آب زلال و باد شمال

به آب تربیت تو نمو پذیرفته است

به هر مکان که نشانده است، دست فضل نهال

ز امر و نهی تو عالم رصدگهی بنهاد

که بسته ماند و گشاده ره حرام و حلال

قضا نبیره صیت تو چون همی بنواخت

ز پشت شیر فلک، بس که برکشید دوال

شکوه کلک تو در راه بود گرنه هنر

بر آب بستی، رخت صحایف آمال

نگاه کرد به دست تو، گفت عقل این است

قبای صورت، پوشیده معنی افضال

طمع که پیر خرابات طبع بود از تو

به مال مست شد از رطل‌های مالامال

ز تندی ره و نفس تو بر گریوهٔ نور

همی برآید پای صبا به سنگ کلال

ببست راه سخن در ثنای تو بر من

که چشم راوی تنگ است و نظم، پُر آخال

وگر خموش نشینم، گرسنگان سخن

به دست کدیه بگیرند دامنم در حال

من از وظیفه معنی چه احتباس کنم

که هست در پس هر پرده‌ای هزار خیال

کرم چو در دم گرداب حادثات افتاد

به مستغاث درآمد که ای کمال، تعال

زمانه گرچه ندانست کان توئی لیکن

نشان خانه تفصیل داشت ز آن اجمال

رضاش گفت به تعریض که‌ای عفاک الله

عناد پیشه توان کرد در همه احوال

کنون که درگذرد آب این ضعیف از سر

چه فایده ز جواب و چه منفعت ز سئوال

طریق حضرت در اجل نمیدانی

کزو نیاز غریق است در خزاین مال

مربی فضلای جهان. کمال الدین

که هم کمال جهان است و هم جهان کمال

علی سپهر معالی که بر بسیط زمین

همی فتد ز رکاب وی آفتاب جلال

خدایگانا حسبی ز لفظ راوی شعر

در آن لباس که لایق بود به قدر مقال

به دولت تو که پاینده باد، گفته شده است

بخوانم، ار نبود در میان خوف و ملال

چو عقل درگذرد ز اعتبار استعداد

محال بیند ناطق شمردن اطفال

کجا بلیغ شود خطبه شمایل تو

ز کودکی که نداند همی یمین ز شمال

بیان اصل ز اقلیدس معانی خواه

که او به مرتبهٔ تخته است از اشکال

متاع خویشتن ارچند عرضه میگردم

به اسم اوست همان رسم اجرة دلال

همیشه تا که پدید است نزد اهل بصر

شکر ز حنظل و لولو ز سنگ و زر ز سفال

نثار کام و کف ناصح و عدوت کناد

همین ششانه به ترتیب، ایزد متعال

چنان شده که بر اثبات انعدام نیاز

ز جود دست تو آرد جهان به استدلال

هزار موسم نوروز و جشن پروردین

ز مدت تو ضمان کرده گردش مه و سال

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

کسان که تلخی زهر طلب نمی‌دانند

ترش شوند و بتابند رو ز اهل سؤال

تو را که می‌شنوی طاقت شنیدن نیست

مرا که می‌طلبم خود چگونه باشد حال؟

شکفت لاله تو زیغال بشکفان که همی

[...]

کسایی

به سیصد و چهل و یک رسید نوبتِ سال

چهارشنبه و سه روز باقی از شوّال

بیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم

سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مال

ستوروار بدین‌سان گذاشتم همه عمر

[...]

عنصری

اگر کمال بجاه اندر است و جاه بمال

مرا ببین که ببینی کمال را بکمال

من آن کسم که بمن تا بحشر فخر کند

هر آنکه بر سر یک بیت من نویسد قال

همه کس از قبل نیستی فغان دارند

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
فرخی سیستانی

همیشه گفتمی اندر جهان به حسن و جمال

چو یار من نبود وین حدیث بود محال

من آنچه دعوی کردم محال بود و نبود

از آنکه چشم من او را ندیده بود همال

ز نیکویی که به چشم من آمدی همه وقت

[...]

ازرقی هروی

ز نور قبۀ زرین آینه تمثال

زمین تفته فرو پوشد آتشین سر بال

فروغ چتر سپهری بیک درخشیدن

بسنگ زلزله اندر زند بگاه زوال

درر چو لاله شود لعل در دهان صدف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه