گنجور

 
اهلی شیرازی

گر قسمن ما شد ز ازل غم چه توان کرد؟

وین دردی غم گر نرسد هم چه توان کرد؟

گفتی که بپرداز دل از دردم و خوش باش

چون درد تو از دل نشود کم چه توان کرد؟

از دوستیت دشمن من شد همه عالم

ایدوست بگو با همه عالم چه توان کرد؟

زخمی که زدی بر جگر ریش من از هجر

چون چاره هلاک است به مرهم چه توان کرد؟

زاهد ز کف دوست ننوشید می خلد

حیوان صفتی گر نشد آدم چه توان کرد؟

گیرم که پریشانی ایام شود جمع

با فتنه آن کاکل پرخم چه توان کرد؟

وصف لب خاموش تو اهلی چه بگوید

جایی که مسیحا نزند دم چه توان کرد؟

 
 
نسکبان اندروید
اهلی شیرازی

در چنگ غمت سخت اسیرم چه توان کرد؟

راضی بهلاکم چه نمیرم چه توان کرد؟

بی زر نتوان دامن یوسف بکف آورد

مسکین من محروم فقیرم چه توان کرد؟

در روز جوانی نزدم صید مرادی

[...]

واقف لاهوری

دنبال دل خویش دوانم چه توان کرد

برداست دل از دست عنام چه توان کرد

در وصل سراسیمه‌ام از هجر پریشان

من با تو چنین بی‌تو چنانم چه توان کرد

گر تیغ کشی جز سر تسلیم ندارم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه