گنجور

 
اهلی شیرازی

نیست در صحرا پی آهو که هر جا رفته است

عاشق مجنون او زنجیر در پا رفته است

ایکه دستم مینهی بر دل که پرسی حال چیست

ساعتی بنشین کزین شوقم دل از جا رفته است

بر لب آمد از غم هجر تو جان تشنه ام

هم تو فکری کن که کار از چاره ما رفته است

ای رقیب ایمن کجا از آتش آهم بود

کوکب اقبال تو هرچند بالا رفته است

بود اهلی زیر دیوارت چو گفتی با رقیب

ناله آن عاشق ما نیست گویا رفته است

 
 
واقف لاهوری

از برم در جست‌وجویت دل نه‌تنها رفته است

عضو عضوم در تمنای تو از جا رفته است

ما نمی‌نالیم از سنگین‌دلی‌هایت ولی

تا فلک شور شکست شیشهٔ ما رفته است

کی دهم از دست اگر صد گل مرا بر سر زنند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه