گنجور

واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۲۸

 

دل از غم تو زبون شد چه می‌توان کردن

دو دیده غرقه به خون شد چه می‌توان کردن

کشید دست ز مجنون پدر به حسرت و گفت

نصیب کس چو جنون شد چه می‌توان کردن

به هیچ کار نمی‌گردد آشنا دستم

[...]

۵ بیت
واقف لاهوری