گنجور

واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۸۱

 

خوردم ز شست یار خدنگی که واه واه

خون از دلم چکیده به رنگی که واه واه

از رشک غنچه پیرهن خود به خون کشید

پوشید یار جامهٔ تنگی که واه واه

ما را تلاش صلح تو دور است از صلاح

[...]

۵ بیت
واقف لاهوری