گنجور

صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۰۴

 

نیست نم در جوی من چون گردن مینای خشک

یک کف خاک است برسرمغزم از سودای خشک

نقطه خال پریرویی اگر مرکز شود

می توان صددور چون پرگارزد باپای خشک

می شود نقد حیاتش همچو قارون خرج خاک

[...]

۸ بیت
صائب
 

صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۰۵

 

غوره من شد مویز از سردی دنیای خشک

سوخت خون چون نافه ام در دل ازین صحرای خشک

عالم خاک از وجود تازه رویان مفلس است

برنمی خیزد گل ابری ازین دریای خشک

چشم بی اشک و دل بی آه زیر گل خوش است

[...]

۸ بیت
صائب
 

واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۱۱

 

ماند دست آرزویم خالی از دنیای خشک

چشم تر چون آبله بردم ازین دریای خشک

با سر زلف بتان سودا ندارد هیچ سود

شانه دست خشک و خالی برد زین سودای خشک

دستگیری گر کند پیر طریقت می‌توان

[...]

۴ بیت
واقف لاهوری