صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۸
در چمن چون حرف آن بالای موزون میرود
سرو چون دزدان ز راه آب بیرون میرود
دیده اهل بصیرت کاروانگاه بلاست
هرکه زخمی میخورد، از چشم ما خون میرود
عشق بالا دست از معشوق دامن میکشد
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۹
در بیابان خار اگر در پای مجنون میرود
جوی خون از دیده لیلی به هامون میرود
برنمیگردد به ساغر می چو شد جزو بدن
کی ز خاطر یاد آن لبهای میگون میرود؟
گر نه از خلوت شود اسرار حکمت منکشف
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۰
دل ز بی برگی جگردارانه در خون می رود
تیغ از عریان تنی مردانه در خون می رود
گردبادش جلوه فواره خون می کند
در بیابانی که این دیوانه در خون می رود
می شود اسباب راحت مایه آزار من
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۱
هر کجا حرف شراب ارغوانی می رود
از دهان خضر آب زندگانی می رود
ناامیدی می دواند موسی ما را به طور
دیگ شوق ما بسر از لن ترانی می رود
هیچ کس از کاروان شوق در دنبال نیست
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۲
شورش عشقم ز تدبیر نصیحتگر فزود
کعبه بر زنجیر مجنون حلقه دیگر فزود
هر چه از جان کاستم افزود بر جسم ضعیف
هر چه کم گردید از اخگر به خاکستر فزود
خصمی بخت سیه ما بیکسان را بس نبود
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۳
دستگاه شور من از دامن هامون فزود
چشم آهو پردهها بر وحشت مجنون فزود
مینماید گوهر شبتاب در شب خویش را
از خط شبگون فروغ آن لب میگون فزود
از دوصد قانون نگردد کشف بر حکمتشناس
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۴
چون اثر نگذاشت ازمن غم ز غمخواری چه سود؟
چون نماند از دل بجا چیزی ز دلداری چه سود؟
کوه طاقت برنمی آید به موج حادثات
پیش این سیلاب بی زنهار خودداری چه سود؟
مطلب از بیدار خوابی نیست جز اصلاح خود
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۵
در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود
تیر کج چون از کمان بیرون رود رسوا شود
چون صدف هرکس که دندان بر سر دندان نهد
سینه اش بی گفتگو گنجینه دریا شود
اهل دل را صحبت بی نسبتان مهر لب است
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۶
در دل هرکس که ذوق جستجو پیدا شود
قطره اش در عین گوهر واصل دریا شود
پرده بیگانگی باشد به قدر آشنا
وقت آن کس خوش که از خلق جهان یکتا شود
از زلیخای جهان بگریز تا هر جا دری است
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۷
هر که پیوندد به اهل دل، به جان بینا شود
هر چه رزق طوطی از شکر شود گویا شود
حسن بالادست را مشاطه ای چون عشق نیست
سرو از آغوش تنگ قمریان رعنا شود
حلقه بر در کوفتن چون مار دلرا می گزد
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۸
دل ز قید جسم چون آزاد گردد وا شود
چون حباب از خود کند قالب تهی دریا شود
قفل دل را نیست مفتاحی بغیر از دست سعی
سنگ زن بر سینه تا این در به رویت وا شود
گربه سنگ و آهن از چشم بدان گیرم پناه
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۹
سرکشی ازطاق ابروی بتان پیدا شود
قوت بازوی هرکس از کمان پیدا شود
می شود خون خوردن من ظاهر ازرخسار یار
از گلستان حسن سعی باغبان پیدا شود
سروها گردند آب و آبها گردند خشک
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۰
عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود
این نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود
سالها باید چو مجنون پای در دامن کشید
تا ز دامانِ بیابان محملی پیدا شود
وحشتِ تنهایی از همصحبتِ بد خوشترست
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱
کی دل غمگین به زور آه و افغان وا شود؟
از گشاد تیر هیهات است پیکان وا شود
ریزش پوشیده می خواهد گدای بی سؤال
عاشقان را دل ز شکرخند پنهان وا شود
از هلال عید دارد دل عبث چشم گشاد
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۲
در جهان بی نیاز خاک سیم و زر شود
آبرو را چون کنی گردآوری گوهر شود
جان روشن از گداز جسم می بالد به خود
می زند ناخن به دلها ماه چون لاغر شود
شکر می سازد شکایت را دل خرسند ما
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۳
بر سبکروحان چو عیسی سوزنی لنگر شود
برگ کاهی چشم را مقراض بال و پر شود
جان کامل را نباشد در تن خاکی قرار
می شود زندان صدف بر قطره چون گوهر شود
تیره روزان سرمه چشمند اهل دید را
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۴
هر دلی کز عشق گوهر آب شد، گوهر شود
هر که را سوزد درین دریا نفس، عنبر شود
گوشه گیری فیضها دارد درین وحشت سرا
قطره از دریا چو رو پنهان کند گوهر شود
ناقصان را شهپر دعوی است دنیای خسیس
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۵
چون صنوبر بادپیما گر سراپا دل شود
میوه مقصود هیهات است ازو حاصل شود
می گدازد غیرت همچشم صاحب درد را
آب گردم چون به دریا قطره ای واصل شود
دار نتواند سر منصور را در بر گرفت
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۶
هر که در راه طلب صادق بود واصل شود
راههای راست آخر محو در منزل شود
زردرویی در شراب بی خمار عشق نیست
روز محشر خون ما گلگونه قاتل شود
جسم خاکی چون کهن شود قابل تعمیر نیست
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۷
هر سبکمغزی که غافل شد ز دل باطل شود
کاه چون بیدانه گردد خرجِ آب و گِل شود
از غبارِ جسم پروا نیست سالک را که سیل
از گرانسنگی به دریا زودتر واصل شود
میبرد از دیدنِ هر ذره فیضِ آفتاب
[...]
