سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۱۰۸ - تدبیر جمشید و خورشید برای عزیمت به چین
بباید دل ز غم پرداخت ما را
بسیج راه باید ساخت مارا»
خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷
چون نی اگر چه عمری خوش می نواخت ما را
دیگر نمی شناسد آن ناشناخت ما را
صرّاف عشق در ما قلبی اگر نمی دید
در بوتهٔ جدایی کی می گداخت ما را
ای دل مساز ما را بی او به صبر راضی
[...]
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۷
چون شمع اگرچه آنمه مهرش گداخت ما را
برق چراغ حسنش جان تازه ساخت ما را
ما را ز در سگ او گر راند ازو نرنجیم
ما قلب نارواییم او هم شناخت ما را
در کوی عشقبازی داویست هر دو عالم
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸
از بسکه غمت گداخت ما را
نتوان از ما شناخت ما را
در ششدر داو رشک بودیم
دل برد ز غیر و باخت ما را
شرمنده دل چرا نباشیم
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳
غم او دربهدر انداخت ما را
پریشان گرد عالم ساخت ما را
بسی دیوانگی کردیم لیکن
به سنگی هیچکس ننواخت ما را
شکیب و عقل و دین را کرده غارت
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۷
داغ تو ز بس گداخت ما را
نابود چو شمع ساخت ما را
امّید نوازش از فلک بود
آخر به زبان نواخت ما را
درد تو چهها به جان من کرد
[...]
