به گردون نور اختر میفرستم
به دریا دُرّ و عنبر میفرستم
به فردوس برین سرو و صنوبر
بر طوبی بنوبر میفرستم
به بزم حور کآنجا روح ساقی است
به تحفه شاخ عبهر میفرستم
به خوزستان ز نادانی و شوخی
متاع قند و شکر میفرستم
چه می گویم خلاب پارگینی است
که سوی آب کوثر میفرستم
غلط گفتم ز ذره کمتر است این
که زی خورشید انور میفرستم
سوی یاقوت و لعل از ریش گاوی
فروغ مهره خر میفرستم
چو موسی طالب خضرم وگرنه
چرا قطره به اخضر میفرستم
از این قلب تبهره درهمی چند
به سوی درهمی چر میفرستم
نه بی شرمی است گر نه ذره خاک
چرا زی مشک اذفر میفرستم
نه خود را مینهم خوارانه خاری
چرا زی ورد احمر میفرستم
فراهم کردهای را مفلسانه
بر طبع توانگر میفرستم
هنرمندا به تحفه پیش خدمت
سخنهای مبتر میفرستم
هزاران کاروان شوق هر دم
پیاپی همچو شکر میفرستم
اگر بادی وزد در صحبت او
دو صد آه معنبر میفرستم
سخن نزدت فرستادم به هر حال
قران هم زی پیمبر میفرستم
عروس نظم باری بکر بودی
که نزد چون تو شوهر میفرستم
به چونین حضرتی چونین سخنها
اگر چه نیست در خور میفرستم
چو نظمی نیستم شایسته تو
سخن زین روی ابتر میفرستم