کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۷۸ - وله ایضا فی صفتها

ای ز احکام همچو رویین دز

دست وهم از گشادنت عاجز

طرفه معشوق و گونهٔ عاشق

از درون صامت از برون ناطق

گاه چون نرگسی سر افگنده

گه دهان چون گل از زر آگنده

زآن نهادی چو غنچه لب بر هم

که دلت بستۀ زرست و درم

ده زبان همچو سوسنی لیکن

بر تو از رازها بوند ایمن

صورتت در جهات ششگانه

آشکارا یکی نهان خانه

ننهی راز پیش بلهوسان

ورچه هستت زبان به دست کسان

همچو چنگی شکم تهی که ترا

به سر انگشت شد زبان نرم گویا

نرم گوییّ و سخت پیشانی

ندهی تا نخست نستانی

نرسانی امانت کس باز

تا سرت برنگیرد از آغاز

تا ترا مالش زبان ندهند

راز را با تو در میان ننهند

با هر آن کو فتاد پیوندت

کند از بهر خود زبان بندت

گفتمت بستهٔ زر و درمی

تا بدیدمت بندهٔ شکمی

بس که هر چیز درکشی به دمت

سر نهادی تو در سرِ شکمت

از تو در خط همی شود خابِن

بر سرت خط همی نهد خازن

ساده بودی نخست و آخر کار

گشت بر گرد لب خطت دیدار

چون صدف بسته از درون زیور

سر تو بر لب و زبان سر

چارپایی و لیک ره نکنی

چار میخت کشند و آه نکنی

باز کرده شکم چو آبستن

بر سر پای از پی زادن

زخمها خورده بی خصومت و حرب

چار دیوار تُست دارالّضرب

گرچه از رنج فقر بی بیمی

اینچنین کوفته هم از سیمی

طالع آنکس است نیکو حال

که‌ش بود صورت تو بیت المال

بند بر زال زر نهاده‌ستی

زآنک رویین تن او فتاده‌ستی

هرچه با خویش و آشنا گویی

همه مرموز و لوترا گویی

در زبان تو کم کسی داناد

ورچه اندیشه‌ات یکی ده باد

از تو دست دراز کوته باد

سر اندیشه‌ات یکی ده باد