بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰

سعی دیر و حرم بهانهٔ ما

برد ما را ز آستانهٔ ما

بس‌که در پردهٔ دل افسردیم

تار شد شوخی ترانهٔ ما

حرف زلف مسلسلی داریم

کیست فهمد زبان شانهٔ ما؟

جلوه کردیم و هیچ ننمودیم

نیست آیینه در زمانهٔ ما

شعلهٔ رنگ تا دمید، نماند

بود پرواز ما زبانهٔ ما

خجلت‌اندود مزرع عرقیم

آب شد، تا دمید دانهٔ ما

چون سحر، گرمتاز حرمانیم

دمِ سردی‌ست تازیانهٔ ما

از مقیمان پردهٔ رنگیم

بال و پر دارد آشیانهٔ ما

گوشهٔ دل گرفته‌ایم ز دهر

چون کمان، در خود است خانهٔ ما

به فنا هم ز خویش نتوان رفت

در میان غوطه زد کرانهٔ ما

نقش پا شو، سراغ ما دریاب

هست از این در، رهی به خانهٔ ما

بیدل! از خواب‌های وهم مپرس

ما نداریم جز فسانهٔ ما