بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷

نباشد بی‌ عصا امداد طاقت پیکر خم را

مدار کار فرمایی بر انگشت است خاتم را

به ارباب تلون صافدل کی مختلط‌ گردد

به‌ رنگ لاله و گل امتزاجی نیست شبنم را

کرم در کشت استغنا پر کاهی نمی‌ارزد

گدا گر نیستی تا چند گیری نام حاتم را

به تقلید آشنای نشئهٔ تحقیق نتوان شد

چه‌ امکان است سازد دلربایی زلف‌ پرچم‌ را

ز وصل مدعا سعی طلب‌ مأیوس می‌گردد

به بیکاری نشاند التیام زخم مرهم را

به پاس عصمتند از بس هواخواهان رنگ گل

چو بو از حجره‌های غنچه می‌رانند شبنم را

نمایان است حال رفتگان از خاک این وادی

ز نقش پا توان‌ کردن سراغ ساغر جم را

هجوم پیچ و تابی زین‌ گلستان دسته می‌بندم

به‌ دامن جای‌ گل‌ چون زلف‌ خوبان چیده‌ام خم‌ را

نشاط زندگی خواهی نم چشمی مهیا کن

همین‌ اشک است اگر هست آبیاری نخل ماتم را

گر از زنار وارستیم فکر سبحه پیش آمد

نفس مصروف چندین ریشه دارد تخم‌ آدم را

شرار وحشی‌ام اما درین حیرتسرا بیدل

ز نومیدی به‌ دوش سنگ دارم محمل رم را