ما غم بیهده چون مردم عامی نخوریم
آب و می را بحلالی و حرامی نخوریم
ما ز صافی می عشرت بچشیدن شادیم
قسمت مردم عالم بتمامی نخوریم
خون جوشیدهٔ میپخته چکد از رک تاک
ماهمان لحظهاش از غایت خامی نخوریم
گو بکن بخت بآئین دگر جلوه که ما
بازی زاغ بطاووس خرامی نخوریم
بطچینی بر «طالب» مگذارید که ما
میهندی دگر از شیشه خامی نخوریم