طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۵۹

دانش وبال و فضل وبال و هنر وبال

جز جهل هرچه هست وبالیست بر و بال

چون شعلهٔ فسرده ز پرواز مانده است

بر مرغ طبع گشته مرا بال و پر وبال

مهر خموشیم بلب نکته ریز گشت

چون قفل بی‌کلید بدرج گهر وبال

شیرین تکلمم شده زآن رو جهان تنگ

بر من بسان تنگ شکر بر شکر وبال

کوری به آرزو طلبم زانکه شد مرا

بر دیده در فراق تو نور نظر وبال

با نازکی لباس حیاتست بر تنم

از ضعف پنبه ابره وبال آستر وبال

ذوق تجردم ز تعلق ملول ساخت

تا غایتی که بر بدنم گشت سر وبال

بگرفته برشکسته دلان دهر کار تنگ

ز آنسانکه بر دعا شده ما را اثر وبال

در طالع مزاج کسی اعتدال نیست

هم گرم و سرد آفت و هم خشک و تر وبال

بی‌غربتم ز گریه کند منع نه وطن

بر من حضر وبال شد از غم سفر وبال

نازک دل آنچنان شده «طالب» که گشته است

بر خاطرش خطور نسیم سحر وبال