طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۱۵ - (آن مرغ خوشدلی که تو دیدی پرید و رفت)

چون دید اضطراب دلم لب گزید و رفت

زآن مرحمت بتازه مرا آفرید و رفت

گفتم دمی به گوشهٔ بالین من نشین

بنشست و نالهٔ دو سه از من شنید و رفت

اکنون بدام صد غم و صد محنتم اسیر

آن مرغ خوشدلی که تو دیدی پرید و رفت

ار بیدلی دماغ صبوحی نداشتم

ساقی بسوی میکده ما را کشید و رفت

چون رفت از برابرم آن رشک آفتاب

هر ذرهٔ وجود من از پی دوید و رفت

گفتم که معتکف شودم یاد او بدل

لایق ندید جا نفسی آرمید و رفت

آخر خیالش از دل تنگم نیافت روی

این صید رام عاقبت از من رمید و رفت

آمد بپرسش من و هنگام بازگشت

یک نیمه از دلی که ندارم برید و رفت

چون کرد سیر باغ خیالم بدست شوق

زآن گلشن شکفته گلی چند چید و رفت

آمد چو نکهت گل و رفت از سرم چو هوش

گوئی نسیم بود که بر من وزید و رفت

«طالب» چو التماس نشستن نمودمش

دیدم بزیر چشم که در غیر دید و رفت