فغان بلبل از رشکست این جانهای شیدا را
که گر با گل نشینی خار در دل بشکند مارا
پسین روز مرا ایکاش فردا آورد بختم
که در نظارهٔ امروز کردم کار فردا را
تو ای دلرام دامی، وحشیرم خورده میداند
کمند اندازی و پیچیدن زلف چلیپا را
زروی یار بازار گلی دارم که از رشکش
ز افغان بلبلان در آتش اندازند دلها را
نمیپرسی که در کوی تو «طالب» نالهٔ دارد
فغان و ناله از دردیست جان ناشکیبا را