طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » قصاید » شمارهٔ ۱۸ - نفثه المصدور

هردم چو بحر جوشم و غوغا بر آورم

وز جوش خود خروش ز دلها بر آورم

نالم چنان ز درد که فریاد الامان

از ساکنان عالم بالا بر آورم

صد نفخ صور تعبیه دارم بهر نفس

نشکفت اگر بطنطنه آوا بر آورم

جسمم طلسم محنت ودرد است لاجرم

هرلحظه زین طلسم صداها بر آورم

بوی جنون بجوّ ز ملایک شود بعرش

هر نعرهٔ که از دل شیدا بر آورم

می‌پیچدم بسینه نفس همچو مار گنج

نشکفت اگر چو سیم وزر آوا بر آورم

از بسکه نقد گریه فراهم نموده‌ام

کم‌کم چو گنج از دل دانا بر آورم

هر صبح جوشم از غلیان جنون شوق

وز دل فغان بعرش معلا بر آورم

عقل ضعیف را کشم از مغز دل برون

مو از خمیر مایهٔ سودا بر آورم

هردم زچار موج فسون گرچه قطره‌ام

کف از دهان بعادت دریا بر آورم

برتن چو چشم مور شد از غم مضیق دهر

خواهم بروی دل در دریا بر آورم

آتش گرفته موی بمویم سزد اگر

دود از دل ثری به ثریا بر آورم

خورشید عشق لمعه ز انوار شرق زد

رفتم که سر ز خواب چو حربا بر آورم

صافی منم و لیک شود صاف عیش درد

کرته نشین خویش ببالا بر آورم

سودائیم بطبع از آنرو، ز سهم عشق

خون در بدن بگونهٔ صفرا بر آورم

زمزم غذاست لیک ز شیرینی سخن

شوری ز طوطیان شکر خا بر آرم

کو بخت آنکه بردمدم شهپر همای

تا پای همت از گل دنیا بر آرم

طاووس وش ز بس بعمارت مقیدم

دستم نمیرود که ز گل پا بر آورم

آوخ که نیست داورئی بامن از سپهر

دست مساعدی تولا بر آورم

از بس حلاوتم بسخن در سرشته‌اند

از لب کف شکر که انشا بر آورم

صد چشمه نوش کردم واز چربی زبان

روغن ز چشمه چشمه چو حلوا بر آورم

تا نگذرم بهیچ دل از هیچ رهگذار

خواهم بخشت و گل در دلها بر آورم

در دل چو شوق اوفتدم چون هزار پای

پا جای موی از همه اعضا بر آورم

چرخ مشعبدم که بقصد فریب خلق

نارنج آفتاب ز مینا بر آورم