طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۹۰

سپهرا بکس کینه جز من نداری

همانا جز این دوست دشمن نداری

همه کافران را بود رحم برمن

تو کافر چرا رحم بر من نداری

شوی برق هر خرمنی بی محابا

در این دشت گویا تو خرمن نداری

بچشمم یکی در نیائی همانا

سری با تماشای گلشن نداری

دلا خون شدی کاوش سینه تاکی

ببخشا بجانی که در تن نداری

ندوزی چرا زخم آن غمزه ایدل

مگر رشتهٔ جان بسوزن نداری

بود چند مژگانت آلوده ایدل

چه بی انفعالیست دامن نداری