طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷۶

جز بآب تیغ جان را تر نمیسازم لبی

خضر دارد مشربی من نیز دارم مشربی

گرچه بیش از موی بر تن دیده‌ام تبهای گرم

راست گویم چون تب عشق تو کم دیدم تبی

ضعف شد مهر زبانم باد آن شبها که من

یار یاری میزدم بر گوش یارب یاربی

عشرت آمد لیک چون برق از کنار من گذشت

کاشکی روزی ترا میبرد با من یا شبی

چرخ را یکسو کواکب در صف سیاره‌اند

غیر داغ عشق او ثابت ندیدم کوکبی

روح را یک ره بود بر قالب خود بازگشت

خشت باشد آن که هرچندی رود در قالبی

عشق را با عقل «طالب» گفتگو درخورد نیست

ننگ استاد است همچشمی بطفل مکتبی