طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۴۱

جهان هیچ است به کز فکر بهبودش برون آئی

زیان عمر بینی وز غم سودش برون آئی

مشو در جور بی‌پروا بیندیش از مکافاتش

فکن آتش چنان کز عهدهٔ دودش برون آئی

جهان نقدی‌ست کز وی می‌توان گردید مستغنی

گر از اندیشهٔ معدوم و موجودش برون آئی

تجرد پیشه کن تن درمده دیبای گردون را

بر آن شو کز لباس حسرت آلودش برون آئی

نباشد سیمیائی پیش این گلشن سرا «طالب»

نظر کن در نمودش کز غم بودش برون آئی