ای همه سرکشی و رعنائی
نمک حسن تو بی پروائی
مشق سودای ترا خاصیتی است
عقل کاهی و جنون افزائی
ای ز طغیان هوای تو مرا
سر هر موی بتن سودائی
وی ز سودای تو بر ساحل شوق
کشتی طاعت ما دریائی
آتشم گفتی و در وادی خویش
باد سنجی و هوا پیمائی
آتش از دور نماید نزدیک
تو ز نزدیک چرا ننمائی
چشم «طالب» ز غم هجر تو زد
دست بر دامن خون پالائی