چون سرمه زیب نرگس جادو نشان کنی
صد کاروان فتنه بهر سو روان کنی
مهمیز فتنه سر زند از موزهٔ عتاب
جولانی کرشمه چو آتش عنان کنی
پرواز کن چنانکه اگر گلشنی شوی
بال فرشته خار و خس آشیان کنی
دل طرف سرمه تنگ بود نرگس ترا
چشم غزال قدس مگر سرمه دان کنی
بال سمندرت بکف و همچو ابلهان
برشاخسار شعله زخس آشیان کنی
«طالب» رسیده مشق سخن کج نشین که باز
بر صفحه خرد قلمی امتحان کنی