مرا بس است در این کارخانه از همه بابی
می دو آتشه و سبز چهرهای و کتابی
خدا مکان نپذیرد بهل عمارت مسجد
گرت ز دست برآید بساز دیر خرابی
دلم شکست بصد شوخی از میانهٔ دلها
چنانکه کس ورقی را نشان کند ز کتابی
منم که چون ز جگر دود آه را بگشایم
هزار مست بهوش آورم ز بوی کبابی
بآشنائی غمهای او بصلح بدل شد
میانهٔ من و دل بود پیش ازین شکر آبی
چه عید بهتر ازین کز میان گرد سواران
گشودهام نظر و دیدهام هلال رکابی