طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۰۹

مرا بس است در این کارخانه از همه بابی

می دو آتشه و سبز چهره‌ای و کتابی

خدا مکان نپذیرد بهل عمارت مسجد

گرت ز دست برآید بساز دیر خرابی

دلم شکست بصد شوخی از میانهٔ دلها

چنانکه کس ورقی را نشان کند ز کتابی

منم که چون ز جگر دود آه را بگشایم

هزار مست بهوش آورم ز بوی کبابی

بآشنائی غمهای او بصلح بدل شد

میانهٔ من و دل بود پیش ازین شکر آبی

چه عید بهتر ازین کز میان گرد سواران

گشوده‌ام نظر و دیده‌ام هلال رکابی