طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۰۸

داریم نذر گوش تو ایدل حکایتی

بشنو ز ما بلهجهٔ بلبل حکایتی

از شکر تو منتظر صد فسانه‌ایم

هر لحظه مگذران بتغافل حکایتی

درشکوهٔ تو اهل چمن یکزبان نیند

بلبل حکایتی کند و گل حکایتی

ازعیش مانده‌ایم خوشا همدمی که باز

بر گوش ما زند ز گل ومل حکایتی

دارد بزلف او چه سخن آن سیه زبان

باری بیان کنند ز سنبل حکایتی

عادت بذکر مسکنت و فقر کرده‌ایم

بر گوش ما مزن ز تجمل حکایتی

وقف زبان شانه کنی گوش تا ابد

گر بشنوی از آن خم کاکل حکایتی

بیحاصلی صبر کم از اضطراب نیست

آن به که نشنوی ز تحمل حکایتی

«طالب» کنون که بر سخن تست گوش یار

سرکن ولی ز گوش تأمل حکایتی