دل تنگم بروزش راست چون زلف سیه کرده
زجرمش نیستم آگه ولی دانم گنه کرده
زمضمونش نیم آگه همین دانم که زلف او
دراز آهنگ طوماریست پشت و روسیه کرده
بشوقی میکشد سوی خودم دیوار کوی او
که گوئی کهربائی جذبهٔ در کار که کرده
نسیم گل زجیب آستینش میوزد گوئی
قبای ناز آن سروسهی را غنچه ته کرده
زطوق زهره گر خلخال سازد جای آن دارد
که زلف عنبرینش حلقهها در گوش مه کرده
بهرجا جلوه گر گردید آن سرو روان «طالب»
زحسن جلوه گل در دامن آن جلوهگه کرده