طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳۶

رشک مهست طره همچون سحاب او

از ابر او قیاس کنید آفتاب او

گویا کلید حجرهٔ مشرق بدست داشت

مشاطه در گشودن بند نقاب او

عمرمرا بکوی تو نعل اندر آتش است

زآنرو برفتن است ازاینسان شتاب او

دورقدح نه دور عمارت بود که هست

ساقی خراب باده و عالم خراب او

ازفتنهای «هند» که آرام وامن نیست

حیران بخت خویشم و سامان خواب او

گر عشق تهمتیست بدل مضطرب چراست

برجزم او دلیل بود اضطراب او

اکنون زمان چیدن گلهای حسرتست

چیدم گل امید وگرفتم گلاب او

«طالب» اسیر کلک توام زانکه درخرام

یادی ز زلف یار دهد پیچ و تاب او