طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲۶

دادیم دل بغمزهٔ بیدل نواز او

کردیم تازه عهد نیازی بناز او

برگرد آن نگه متن، ای مدعی که نیست

مایل بصید صعوه، دل شاهباز او

مخمور سر بگوشهٔ بالین نهاده لیک

می می‌تراود، از مژهٔ نیم ناز او

غم را کناره چیست که ما خوشدلی نه‌ایم

ای همنشین بگو سبب احتراز او

ای غم بدام این دل شیدا فتاده‌ای

روز دوئی بساز و بسوز و گداز او

کوته فتاده دست ادب ورنه می‌زند

بر پای بوسه دامن زلف دراز او

مطرب مگر بنالهٔ من تار بسته بود

کامشب بسینه سوز دگر داشت ساز او

بر دل هزار پرده زخون بستم و هنوز

محتاج برقع اند عروسان ناز او

گوشی بنوحه‌سنجی «طالت» فکن که باز

خون می‌تراود از لب شیون طراز او