آنم که عقل نشاء برد از جنون من
اندیشه آب و رنگ پذیرد ز خون من
آنجاکه نطق من بگشاید بساط سحر
اعجاز صرفهٔ نبرد از فسون من
از پیکر ملایکه جوشد سماع روح
گاهی که نغمه ریز شود ارغنون من
در وادئی فکنده مرا عقل تیره رای
کز من دلیل ره طلبد رهنمون من
لب میفشان و مغز دل آشفتهٔ خمار
این نشاء میدهد قدح واژگون من
«طالب» بمن گمان دورنگی مبر که من
صافی دلم یکیست درون و برون من