ما بآتش نفسی شعلهٔ افروخته ایم
در این ساختگان چون دل خود سوخته ایم
همه سرمایه عیش و طرب اندوخته اند
ما پی خوردن خون حوصله اندوخته ایم
من و دل هر دو نداریم نصیبی ز شکیب
رسم بیحوصلگی را هم آموخته ایم
ناله نیم شبی چون در فتحی نگشود
چشم بر روزن آه سحری دوخته ایم
عمرها سوخته شعر چو «طالب» بودیم
وین زمان سوختگی ماندهٔ واسوخته ایم