طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۳۲

بنشین که دمی با تو بآرام برآریم

وز تو بر راحت بجهان نام برآریم

تا چند بناکامی دل بی تو توان زیست

وقتست که کام دل ناکام برآریم

سازیم تهی چشم سیه‌مست تو از خواب

زآن غنچهٔ نرگس گل بادام برآریم

در حبس همای فلکی چند توان داشت

وقتست که مرغ دل از این دام برآریم

می‌خورده ز خلوت چو بریمش سوی آنکو

مه را بتماشا بلب بام برآریم

گر مه بشب وصل تو در چه خزد از شرم

غرق عرقش از افق جام برآریم

زآنگونه ضعیفیم که آهی ز دل تنگ

گر صبح نمائیم روان شام برآریم

در مکتب عشق تو ادیبی چو خردرا

هرچند دم پخته زند خام برآریم

دل گرم سخن تازه و تربه که چو «طالب»

حوران خوی آلوده ز حمام برآریم