نرگسش پوشیده دلها میرباید ناز هم
ناز کی میآرد از طرز نگاهش ناز هم
سحر و افسون هر دو دست آموز چشم مست اوست
سحر و افسون خود چه باشد شیوهٔ اعجاز هم
آهوی مستش که هم پرخاش داند هم فریب
شیرگیرش اهل دل خوانند و روبهباز هم
الحذر از ساز و آوازی که باشد بیاثر
ساز باید ناخنی بر دل زند آواز هم
سینهام گرم است با این سینه چون گیرم خروش
از خروشم نغمه در آتش نشینند ساز هم
افکند چون شوق از روی شکیبائی نقاب
راز گردد در زمان بیپرده صاحب راز هم
دل ز طوطی میبرد «طالب» خرام آن تذرو
لیک تاب آن خرامیدن ندارد باز هم