طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷۰

از قهر فلک فسرده اندامم

نی باده کند علاج نی جامم

دریا نرسد بشوری بختم

حنظل نرسد به تلخی کامم

مرغان هوا پرند غیرتها

بینند چو زلف او چو دردامم

از بسکه بخارم از جگر خیزد

همسایه گمان برد که حمامم

تا دل بدو نرگس تو دادستم

از چشم فتاد چشم بادامم

در کفر گریزم از مسلمانی

تا باز رهم ز ننگ اسلامم

چون خار غمت برآیدم از جان

مو تیغ شود همه بر اندامم

«طالب» نبود ز پختگی بخشم

هرچند که می‌پزم همان خامم