روزگاری شد که از جام و سبو بیبهرهایم
وز لب کشت وکنار آب جو بی بهرهایم
از هلال جام ما را دل نمییابد فروغ
کز وصال ساقی خورشید رو بی بهرهایم
آتش گلبوست عشق از شعله میخواهد دماغ
ما بدین افسردهمغز از بوی او بی بهرهایم
رنگ و بو از ما مجو ای شاهد عشرت که ما
چون گل امید خویش از رنگ و بو بی بهرهایم
کام دنیا در خیال ما نمیگردد که نیست
آرزوئی پیش ما از آرزو بیبهرهایم
کام ما «طالب» میسر میشود بی جستجو
زانکه میدانند که ما از جستجو بیبهرهایم