بخت سیه بهاون تسلیم سودهایم
واینک دهان سرمه فروشی گشودهایم
دربار عام برسر میدان انتقام
امید را نشانده و تیغ آزمودهایم
باصد نواوشور در این بزم پرخروش
زانگونه بودهایم که گوئی نبودهایم
یارب چه نعمتست غم او که ماو دل
این لقمه را زدست و لب هم ربودهایم
گردد نسیم خلد چو بر ما وزد سموم
گرما و سنبل تو یکی مشک بودهایم
«طالب» نمیرویم چو خلق از پی مراد
تا سر بر آستان وفای تو سودهایم