طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶۳

بخت سیه بهاون تسلیم سوده‌ایم

واینک دهان سرمه فروشی گشوده‌ایم

دربار عام برسر میدان انتقام

امید را نشانده و تیغ آزموده‌ایم

باصد نواوشور در این بزم پرخروش

زانگونه بوده‌ایم که گوئی نبوده‌ایم

یارب چه نعمتست غم او که ماو دل

این لقمه را زدست و لب هم ربوده‌ایم

گردد نسیم خلد چو بر ما وزد سموم

گرما و سنبل تو یکی مشک بوده‌ایم

«طالب» نمی‌رویم چو خلق از پی مراد

تا سر بر آستان وفای تو سوده‌ایم