خارم ولی ز ننگ بیپائی نمیخلم
جز دیدهٔ حسود بجائی نمیخلم
باطبع تیز موی بمو میزنم ولیک
درهیچ دل بنقش ادائی نمیخلم
باآنکه همچو غنچه تنم پر زسوزتست
چون خار گل بپای صبائی نمیخلم
هرچند بر تن از غضبم موی گشته تیغ
احباب را بدرز قبائی نمیخلم
خار جفاست هر سرمو برتنم ولی
هرگز بپای اهل وفائی نمیخلم
ظاهر نمیشود اثرم در خراش صوت
تا در گلوی نغمه سرائی نمیخلم
«طالب» صفت اگرچه بره خار محنتم
در نقش پای بی سروپائی نمیخلم