بالبت هیچگه از بوسه شماری نزدیم
دوستی طرح ندادیم و قماری نزدیم
دست بردیم ز هر پیشه وری در همه کار
گرچه در ملک جهان دست بکاری نزدیم
گرچه چون دیدهٔ خود قلزم پر آشوبم
هیچگه زورق خود را بکناری نزدیم
غرقهٔ حادثه را یار رساند بکنار
حیف از آن دست که بر دامن یاری نزدیم
شرمسار از رخ صیاد و شانیم که عمر
صرف در صید نمودیم و شکاری نزدیم
«طالب» ار پاس خرد مانع میبود چرا
جرعهٔ چند پی دفع خماری نزدیم