طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱۳

گویند که شیرین بدم صبح بود خواب

ما نوبر شیرینی این خواب نکردیم

در رقص بگردون سرودستی نفشاندیم

کردیم سماعی و به آداب نکردیم

دادیم عنان گریهٔ طوفان حرکت را

چون خار و خس اندیشه ز سیلاب نکردیم

هرگز نکشیدیم خراشنده خروشی

از سینهٔ سوزان که دلی آب نکردیم

«طالب» همه در تفرقه بردیم سر عمر

اندیشهٔ جمعیت اسباب نکردیم