گویند که شیرین بدم صبح بود خواب
ما نوبر شیرینی این خواب نکردیم
در رقص بگردون سرودستی نفشاندیم
کردیم سماعی و به آداب نکردیم
دادیم عنان گریهٔ طوفان حرکت را
چون خار و خس اندیشه ز سیلاب نکردیم
هرگز نکشیدیم خراشنده خروشی
از سینهٔ سوزان که دلی آب نکردیم
«طالب» همه در تفرقه بردیم سر عمر
اندیشهٔ جمعیت اسباب نکردیم