بخاک تیره نی افتاده آنقدر ز تنم
که بوریا بتوان ساخت بهر سوختنم
معاشران همه را خلوتی وانجمنی است
منم که نوبر خلوت نکرده انجمنم
لقای دوست مرادم بود نه یعقوبم
که روزگار فریبد بیوی پیرهنم
ز کاهلی بفغان آیم ار قدند ناگاه
ز انجمن سفری اتفاق تاچمنم
بپای حادثه مغزم برآورد ز دماغ
اگر سپهر بداند که این فتاده منم
غریب مرده نبیند کفن بخواب مگر
زروی پوست کند عکس استخوان کفنم
بدست دهر یکی مهد نامهام «طالب»
که صد شکست نهاد آسمان بهر شکنم